محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1273
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نگاه همى داشتند . ديگر روز بابك را طعام بايست . بر سر كوهى شد و بنگريست . از بيرون تنگها ديهى ديد . و دهقان آن ديه مردى بود نام وى سهل بن سنباط ، و از آن كسها بود كه بابك را متابع بودند به مذهب . و افشين بدان دهقان نامه كرده بود كه بابك را طلب كن و بگير . پس بابك نگاه كرد ، مردى را ديد كه با گاوان زمين را كشت همى كرد . پس غلام را گفت آنجا شو سوى آن مرد كشاورز و نان خواه به بها به هر چند كه نان فروشد از او بخر و هيچ الحاح مكن . غلام از آن تنگها بيرون آمد و به نزديك آن مرد شد و از آن مرد نان خواست . آن كشاورز نان به دو داد به بها . و بابك و غلام هر دو سخت گرسنه بودند . غلام بدانجا بنشست و از آن نان همى خورد ، تا لختى بخورد و ديگر به نزديك بابك برد . پس كشاورز ديگر بيامد از دور و آن غلام را بديد با سلاح ، بترسيد و آنجا نيارست شدن . بازگشت و مرد دهقان را آگاه كرد . دهقان بيامد و غلام را بشناخت . او را گفت : بابك كجا است ؟ گفت : اينك اندر ميان اين كوهها است . گفت : با او كيست ؟ گفت : برادرش . گفت : مرا به نزديك او بر . غلام سهل را سوى بابك آورد . سهل چون بابك بديد ، سوى بابك دويد و دست و پاى وى بوسه داد ، گفت : اى سيّد ، كجا خواهى شدن ؟ گفت : به زمين روم خواهم شدن سوى ملك الرّوم كه مرا با وى عهد است كه هر گاه كه من سوى او شوم مرا بپذيرد و نصرت كند . سهل گفت : اى سيّد ، او با تو عهد آنگاه كرد كه تو پادشاه بودى با سپاه بسيار ، و امروز چون ترا تنها بيند وفا نكند . بابك گفت : راست گويى . پس چه تدبير است ؟ سهل گفت : اگر نصيحت مرا تهمت نكنى اين جاى حصنى است كه از آن محكمتر نيست و سلطان را با من كار نيست و مرا نشناسد . سوى من آى و اين زمستان بباش تا ما تدبير كنيم ، و من تن و جان و خواسته فداى تو كنم ، و اين همه دهقانان همه متابع تواند . از ايشان يارى خواهيم ، و ما از بهر تو بهتريم از سپاه روم . بابك گفت راست گويى . و برخاست با برادرش و غلام با آن دهقان از آن كوهها بيرون آمد و به حصار سهل اندر شد . هم آنگاه دهقان مر افشين را كس فرستاد كه بابك را به حصار خويش اندر